این روزای ما با عروسکهامون
سلام گلهای مامانی
دیروز جشن تولد خاله سارا بود همه رو دعوت کرد هتل استقلال خیلی خوش گذشت غزل که از اول تا آخر رو سرسره بود میرفت بالا سر میخورد بایین دیگه سرم داشت گیج میرفت آوا هم که یه بیسکوییت دسش بود دو ساعت مشغول وراندازش بود خلاصه نتونست مواد تشکیل دهنده اون رو بدونه چیه
خیلی وقته که نیومدم خیلی عکس هست که باید بذارم ایشالله به وقتش
چند شب قبل همسایه طبقه بایین ما زنگید رو گوشی همسری و خواهش کرد آوا رو ببره چند دقیقیه باهاشون باشه اما آوا خواب بود ...که گفت تا هر وقت بیدار بشه ما بیداریم بیاریش ...وآوا هم تا صبح خوابید خسته نباشه واقعا و همسایه ما هم تا دیر وقت بیدار بود آخر سر هم فکر کنم دلخور شد خوب چی کار کنم بیدار نشدکه اینجا بود که غزل گفت مامان نمیشه به جای آوا من برم بایین که کلی خندیدیم
چند وقتیه که آوا به حرف اومده ... به باباش میگه حده یعنی حسن به مامانم میگه عدید دان یعنی عزیزجان به غزلم میگه اده منم که به طور واضح میگه ایی یعنی الی.....ولی آوا هنوز دندون در نیاورده
یه حرکت جالب آوا اینه که هر وقت کار اشتباه میکنه میگم آوا بد سریع میزنه توی گوش خودش و میگه اته اته این قدر این حرکته باحاله که همه از خنده غلط میزنن نمیدونم چطوری یاد گرفته ولی خداییش جالبه من بمیررررررررررررررم واسش نفس من حالا عکسش رو میذارم به وقتش
راستی آوا وقتی میخوابه خودش واسه خودش لالایی میخونه و سرش رو تکون میده فضول مامان ...غزل هم این روزها چسبیده به درس و مشق و زیاد تو حاشیه نیسته دخترم میره مدرسه و خسته میاد ولی عاشق درسه از راه نرسیده تکالیفش رو انجام میده کیفش رو واسه فرداش با کمک هم آماده میکنیم هروقت میگم غزل عجب خوش خطی جایزه چی میخوای دخترم میگه امشب بریم خونه عزیز جون واسش بهترین جایزه هستش


این روزای ما با عروسکهامون
